بنام خدای خوبیها این روزا یه مسافر دارم یکی که،مي آد و با يه لبخند همه چيزو به هم مي ريزه، خواب و خوراك و هر چي كه فكرشو بكنيد،و من لحظه لحظه به اين احساس وصف ناپذير

باران
با لپاي قرمز و پيرهن گل گلي
يه احساس پاك:
يك شوق شبيه نامه را تا كردن
يا كفش سپيد جق جقي پا كردن
وقتي كه تو را شناختم فهميدم
اي واي!چه نعمتي است پيدا كردن
(عبدالحسين انصاري)
دوم اینکه وبلاگ قبلیم توسط يكي از دوستان هک شده بود همون سنگواره هارو می گم با آدرس :http://dobaitee.blogfa.com که با تلاش یکی از دوستان الان در اختیار خودمه و از این به بعد سعی می کنم هر دو وبلاگم رو داشته باشم.
□□
چند وقت پيش كنگره ملي شعر زاگرس با كلي سرو صدا برگزار شد و عده اي از دوستان هم به جا و يا نا بجا به داوري ها اعتراض كردند،از قضا غزل حقير در بخش اصلي اين جشنواره سوم شد،همون غزلو براتون مي زارم شما هم با كاري که فرستاديد مقايسه كنيد شايد...
اي كوه بي ملاحظه ي زير و رو شده
يك عمر با پلنگ جوان روبرو شده
هر بار با لبان پر از راز درّه هات
افسانه اي براي جهان بازگو شده
ديگر كنار خستگي ات يك پرنده نيست
حتي عقاب خسته از اين جست و جو شده
آن گيس هاي جنگلي ات را بريده اند؟
يا نه لباس هاي جهان پشت و رو شده
زانوي نخ نما شده ي كوهپايه ات
با برگ هاي خشك درختان رفو شده
يعني پلنگ زرد تو را خواب برده است
آهوي كوهپايه فقط آه!!!!هو شده
□□
حالا منم شكارچي پير درّه هات
مردي كه قبر كوچكي از آرزو شده
از هيبتش نترس كه اين شير پير هم
ديگر لباس هاي شكارش اتو شده
عبدالحسين انصاري
اون بالا نظر یادتون نره![]()
در پناه خدای بارون
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 10:51 توسط عبدالحسین انصاری |
سلام
و عشق تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:23 توسط عبدالحسین انصاری |